تبليغاتX
ماهی سیاه کوچولو

ماهی سیاه کوچولو

از خاکستر بالهای فرشته مشکی پوش بود که ماهی سیاه کوچولو متولد شد...

HOMEPAGE

E-MAIL

یک فوت خدا بس بود
انگار می رقصم
تنها
چون قاصدکی در باد
تا در دست های اتفاق جای گیرم
و روزی دردست های تو
تنها از سر اتفاق


پ.ن: و  تو هم عکس العمل  رفتار خدا شدی  آن هم از سر اتفاق و من مثل همیشه در تنهایی غوطه ورم

+ نوشته شده در ساعت 1:4 توسط ماهی سیاه کوچولو |

پلکهایم را که بر هم می گذارم تازه شروع ماجراست..آنجا تو خموش تری و من بی قرار تر...عشقی نیست...شوری نیست....هیجانی نیست حتی به کوچکی موریانی که هر روز  بی  توجه لگد به سر شان می کوبی و بدون عذر خواهی عبور می کنی از کنارشان...هر چه هست سکوت است...بی تفاوتی و سردی...باد وحشی پائیز می راندم به سمت سیاهی ها...در بیداد تنهائیم محو می شوم...نیست می شوم...مثل تمام کابوسهای تنهائیم...هزاران بار تا صبح که میزبان دانه های درشت عرق روی صورتم باشم گم می شوم در بی قراری هایم ...گم می شوم بدون اینکه پیدا شدنی در کار باشد...امشب دیر تر می خوابم...شاید خستگی معجزه کند.

+ نوشته شده در ساعت 23:58 توسط ماهی سیاه کوچولو |

از صدقه سر دولت دهم و ادامه بحران اقتصادی بعد از سه ماه حقوق گرفتم و البته دیگه سر کار نمی رم...

نا گفته نمونه که یه کتاب دارم آماده می کنم که اگه خدا بخواد تا بهمن میاد تو بازار...بعد از تموم شدن پروژه کتاب و اومدن جواب کنکور شاید دوباره تصمیم بگیرم برم سر کار...فعلا که دارم خرده ریزه های تکتم رو جمع می کنم ... این چند وقته خیلی اذیت شدم...امیدوارم این اتفاق دیگه آخریش باشه...



+ نوشته شده در ساعت 23:56 توسط ماهی سیاه کوچولو |

دلم برا خودم تنگ شده...تا حالا این قدر دلتنگ نبودم...تو ولی عصر بارون زده قدم زدم تا بتونم فکر کنم...که تصمیم بگیرم تصمیم یه عمر نفس کشیدن...بوی نم بارون فکرمو باز می کنه...رفتم تا رسیدم به جایی که همیشه آرومم کرده میون کاجای بلند... یه حس عجیبی دارم اونجا....میون کاجای بلندی که  کلاغهای به رنگ شبق رو شاحه هاش ماوا گرفتند...روبروی محل مشق کردن تئاتر چیان بعد از این...کمی بالا تر از مجسمه برنز هنری مور  با اون شوخ طبعی اش....لورنا مکنیت تو گوشم زمزمه می کنه تا نشنوم صدای خنده های بی  حساب و کتاب دیگرون رو ....یه آن احساس کردم خیلی تنهام...بین یه احساس 22 ساله و یه احساس 1 ساله موندم...نمی دونم باید چه کار کنم...هیچ کس هم نیست که  بتونم باهاش حرف بزنم ازش راه بخوام ...چاه بخوام.......سخته موندن تو دو راهی...تو برزخ... شب که چادرشو می کشه رو سر شب کاجا بلند تر به چشم میان و من که وسطشون نشستم کمتر و محوتر...نور فلورسنت هم کمکی نمی کنه به پیدا شدنم... خیسی چشمام بیشتر و بیشتر میشه... گذاشتم خوب ببیاره...تا غیر اینجا کسی نبینه اشکامو...مثل یه چلچله لال شدم....دلم برا تنهایی خودم سوخت ...وقتی صدای هقهقت در میاد دلت می خواد یکی اشکاتو پاک کنه اما وقتی دستی نیست...وقتی نگاهی نیست چی؟؟ اون موقع است که می شی من!!!

+ نوشته شده در ساعت 1:34 توسط ماهی سیاه کوچولو |

به آخر رسید...مثل تمام داستانهای بی سر و ته دیگه زندگیم...سخت بود اما انجامش دادم...سخته اما من می تونم...

+ نوشته شده در ساعت 21:3 توسط ماهی سیاه کوچولو |

احساس می کنم اشتباه کردم...

+ نوشته شده در ساعت 23:32 توسط ماهی سیاه کوچولو |

پیشانیم را می بوسی

عجله ای برای بوسیدن لب ها نداری

نگاهم را می بوسی

دستانت از موهایم جدا نمی شود

همچنان هی پیشانیم را می بوسی

و موها و پیشانی و موها و پیشانی

قرنهاست

قرنهای طولانی ست

که لب هایت با سرنوشتم گره خورده است

و انحصار نوازش گیسوانم

در دستان توست

+ نوشته شده در ساعت 23:11 توسط ماهی سیاه کوچولو |

باز هم می خوام از کتاب دوست داشتنیه (کوتوله ها و درازها)  نوشته سید ابراهیم نبوی مطلبی رو نقل کنم که البته مناسب حال و روزگار امروز ما هم هست

دشمنان مردم در انتخابات اکثریت آراء را به دست آوردند.

تق تق صدای پاشنه های یه کفش زنونه اومد

آماده باش اعلام شد

چکمه ها رژه رفتند

انتخابات برگزار شد

وقتی آراء رو دستی شمردند

بی سواد ها اکثریت آراء رو به دست آوردن

اما وقتی آراء رو با ماشین حساب کردن

تکنوکرات ها اکثریت آراء رو به دست آوردن

نظر شما چیه در باره این متن؟؟؟؟

 

بدهی:

چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شی

ولی تو سینه داغون شی

+ نوشته شده در ساعت 23:20 توسط ماهی سیاه کوچولو |

دلم می خواد دست کنم تو کاسه سرم تمام اون رشته های خاکستری رو بگیرم  بکشم بیرون و پرتش کنم یه جایی که چشمم بهش نیفته...........خسته شدم از این همه فکر و فکر و فکر... خیلی بی خیالی......شایدم بی توجه

+ نوشته شده در ساعت 0:53 توسط ماهی سیاه کوچولو |

هیچ کس ارزش این رو نداره که بیشتر از اونی که واست ارزش می گذاره تو واسش ارزش بگذاری

بدهی:

به تو مدیونم کم آوردی و رفتی اول راه

+ نوشته شده در ساعت 1:23 توسط ماهی سیاه کوچولو |

و آنقدر پر شده‌ام که دیگر چشم‌ها هم جواب نمی‌دهند و باید این‌بار فکر دیگری کرد برای این دل پریشان! نفس ندارم دیگر! امشب دوباره حیران افتاده‌ام اینجا، خیره ماندم در روی سفيد كاغذ تا شايد آرامشي در آن بيابم ... دلم گرفته...سخت گرفته دلم می‌دانی! در پس تمام آن كلمات یک بغض می‌ماند که سال‌هاست همان‌جاست و انگار نمی‌دانم کی می‌خواهد باز شود...دیگر گله نمی‌کنم... نه از تو، نه از خدا و نه حتی از خودم... اما این بغض لعنتی مانده پشت این حنجره خاموش و هی بزرگ می‌شود بزرگ و بزرگ تر انگار نمي داند دنياي من كوچك تر از اين حرفهاست!! و مرا یارای نابودی‌اش نیست...نمی‌دانم، شاید تمامش یک قمار بود... و من چقدر رو بازی کردم! و چه صادقانه به تك برگ آسم نازیدم و ندانستم تک آس که برود، در برابر لشکر بی‌بی و پادشاه هیچ ندارد!... و بي بي سياست مدار تر از آن است كه بگذارد آس نفس بكشد...سياست مندانه آس را خاموش كرد....ولی شک ندارم تمام آنچه داشتم بازی کردم...! حالا می‌دانم قمار یعنی چه:« دستت كه خالي باشد مغز هم به دردت نمي خورد!»... حالا به جز قمار زیاد می‌دانم! چیزهايی که شاید ندانی و خدا کند از این پس هم نیاموزی... حالا می‌دانم چقدر درد دارد وقتی چشم‌هایت از اشک می‌سوزند و باید لبخند بزنی... می‌دانم چقدر سخت است وقتی انگار تمام حرف‌های عالم در گلویت جاخوش کرده‌اند و تو باید سرپوش بگذاری رویشان و آرام بگویی«هیچ نشده...» و آرام بگویی تا اشک‌ها رسوایت نسازند... بعد می‌شود چند لحظه برای سلام و یک لبخند که مرهم می‌شود برایت و بعد تو می‌مانی تنها... و راه می‌روی... بغض می‌کنی در خود و می‌گویی:« شاید لیاقتم نبود...شايد لياقتش نبود» و شکر می‌کنی خدا را... و آن‌وقت یکی از درونت زمزمه می‌کند:«ولی این‌بار دلتنگ‌تر از همیشه بودم...» و تو باز راه می‌روی... درون این دل پریشان غوغاست... باران می‌خواهم... باران...  

 

+ نوشته شده در ساعت 0:11 توسط ماهی سیاه کوچولو |

اسپند روی آتیشم هیچی آرومم نمی کنه...

هیچی آرومم نمی کنه هیچی آرومم نمی کنه هیچی هیچی هیچی هیچیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

+ نوشته شده در ساعت 0:32 توسط ماهی سیاه کوچولو |

احساساتم مانع از این می شود که ساکت بنشنم و بگذارم هر تصمیمی می خواهی بگیری...لطفا از جانب من تصمیم نگیر...

بگذار از دوسال پیش بگویم همان موقع ها که تازه دیده بودمت...یادت هست استاد پرسید معنی محیا را؟ به گمانم استاد عارفی بود...تو گفتی محیا از حی است و حی یعنی زندگی...دو سال از آن روز گذشته و حال اعتراف می کنم زندگی بودی برایم...وقتی از همه جا بریده بودم تو بودی که پیوندم دادی به زندگی....وقتی از همه جا شکستم تو بودی تا کمکم کردی تا ساخته شوم...همدل روزهای بارانیم بودی...همراه شبهای سرد و طولانی تنهاییم...با غمم باران شدی و با خوشیم خورشید....اینها را برای این گفتم تا بدانی که میدانم چه بودی و چه کردی برایم...تا بدانی چقدر عزیزی برایم...تا بدانی که می دانم آنقدر که تو بودی من نبودم....نه که نخواهم باشم...نتوانستم بیش از این باشم

خسته ای...دل گیری...تنهایی به خدا می دانم اینها را...اما نبر این رشته را...

پریشانت کردم؟ ببخش ...هواسپرتیم دل آزرده ات کرده؟ ببخش...کوتاهیم را به لبخندی ببخش...قاصرم از کلمات اما فقط یک جمله...باز هم برای دایره باش( تو میدانی منظورم چیست)

 

بدهی:

ولی خوب می دونی نمی تونی بگیری از دلم هواتو

ولی خوب می دونی نمی تونی بگیری از من خاطراتو

+ نوشته شده در ساعت 22:16 توسط ماهی سیاه کوچولو |

نگرانم!!!

+ نوشته شده در ساعت 22:6 توسط ماهی سیاه کوچولو |

یه جمله می نویسم اولین کلمه یا اولین اسمی که با خوندن این جمله به ذهنتون می رسه رو برام نظر بذارید...بی تفاوت رد نشید خیلی جمله قشنگیه...

یه نفر می خواست تمام استعدادش رو برای ساختن مملکت صرف کنه اما چون استعدادی نداشت مملکت رو خراب کرد....

پ.ن:این جمله از کتاب کوتوله ها و درازها از سید ابراهیم نبوی و رضا عابدینی تصویر سازی و صفحه آراییش کرده

پ.ن: این کتاب معرکه ست اما چاپش ممنوع شده...اگه کسی گیر آورد به منم بگه....

+ نوشته شده در ساعت 11:15 توسط ماهی سیاه کوچولو |

یه فرشته واقعی ساده و زیبا بدون هیچ پیرایه ای... پاک پاک...پر از عظمت و زیبایی و دو بال سفید و زیبا که تا عرش کبریایی می رسید.آرام و شمرده سخن می گفت: محو آن همه ابهت شده بودم...از دستم ناراحت بود...از دست تو هم ناراحت بود...دو بال به دستم داد و گفت:تو همه حقیقت را نمی دانی...تکتم بیدار باش این همه ماجرا نیست... اینها را به صاحبش برسان و بگو دیگر قابل استفاده نیستند...

-: اینها از آن کیست؟ حقیقت چه را نمی دانم...تو برایم بگو...

فرشته بال می زد و بالا می رفت و در جواب همه سوالهایم گفت:بیش از این اجازه ندارم............

پ.ن: بالهایی که فرشته به دستم داد مانند بالهای خودش زیبا و سفید نبود...خاکستری و پژمرده بود.

پ.ن: من بالها رو باید به کی بدم؟

پ.ن:تو به من دروغی گفتی؟ یا چیزی رو ازم پنهون کردی؟

پ.ن:خدا من از تعبیر خواب هیچی نمی دونم تو این خوابا چی رو می خوای بهم بگی؟؟ من نمی دونم این خواب یعنی چی ...نمی دونم از من چی پنهون شده اما می خوام مثل همیشه تو پشتم باشی...مثل همیشه دلم به تو خوشه و قدرت بی نهایتت...کمکم کن

بدهی:

دیگه گولم نزن دروغ نگونگو که قلبت با منه

نگو که نبض لحظه هات فقط واسه من میزنه

+ نوشته شده در ساعت 7:19 توسط ماهی سیاه کوچولو |

یه حس شیرین...پرورش یه جنین...یه جنین از جنس خودت یه جنین از خون خودت...یکی مثل خودت....پرورش و پرورش و پرورش و بعد....یه درد جانکاه و صدای یه گریه...اما نوزاد من گریه نمی کرد...اصلا نوزادی نبود....یه جنین گذاشتند کف دستم..صدای پزشک را شنیدم که گفت: تخت 860 مرخص....اما نوزادم...این جنین ....مات نگاهش می کردم...با تمام کوچکیش چهره خودم را می دیدم...جنین تکتم دیگری بود...لبهای نارسش تکان می خورد ....داشت حرف میزد....زندگی تکرار است....زندگی تکرار تکرار است....فقط همین جمله...صدایش تمام اتاق را پر کرده بود...اما هیچ کس جز من نمی شنید...هیچ کس جز من او را نمی دید...

 

 پ.ن: نمی دونم یعنی چی؟اصلا از علم تعبیر خواب سر در نمیارم....

پ.ن:860 با عدد ابجد تکتم برابره...اون جنین چهره من رو داشت...اینا یعنی چی؟؟؟

پ.ن:بیدار که شدم صورتم و بالشم خیسه گریه بود اما من تو خواب گریه نمی کردم!!!!

پ.ن: ببخشید حجم تصویرسازی که برا این پست کردم یه کم بیشتر از ظرفیت بلاگفا شده اگه دوست داشتین به این لینک یه سر بزنید

 

http://i37.tinypic.com/2q2ie1f.jpg

 

+ نوشته شده در ساعت 0:24 توسط ماهی سیاه کوچولو |

من نمی دونم فلسفه دوستی ما چیه؟

شاید! ما با هم دوست میشیم تا به کمال برسیم...بزرگ بشیم...

با هم دوست می شیم تا طرف مقابل رو شاد کنیم...آرومش کنیم...

 خودمون هم آروم بگیریم...خودمون هم نشاط رو مزه مزه کنیم.... دوست می شیم تا تنهایی همدیگه رو فراری بدیم به نا کجا آباد.

ما...

من نمی دونم فلسفه دوستی ما چیه؟

 من مدام فقط باید به نبو دنت فکر کنم ! مزه تنهایی گرفته تمام وجودم !!! دیگر نمی دونم شادی چه طعمی داره!

من هر روز با تکرار عبارت های مثبت شروع می کنم . یک احساس خوبی تو رگ هام وول می خوره با این حرفها

 اما...

 فقط کافیه به خلا نبودنت فکر کنم. دیگر خبری از اون احساس خوشایند نیست !

خودم هم می دونم نمیشه سر این دلو کلاه گذاشت...نمیشه حواسشو پرت کرد.

 لطفا فلسفه دوستیمون رو برای من تعریف کن؟!! لطفا

 ارزش مندم برات؟از حرفهای اینجوری استنباط میشه کرد....

حالا فلسفه این تنهایی و دلتنگی و ... چیه؟

 این فقدان خواسته یا نا خواسته ات رو ترجمه کن برام,شاید این خمودگی دست از سرم برداره.

 من این شهر شلوغ غربت زده رو نمی خوام .

این پله های پیشرفت رو دوست ندارم .خفه شدم تو کار و درس..خفه شدم تو طرح...خفه شدم تو رنگ...

 من تمام بودن هات رو از صندق خاطره هام نابود کرده بودم و سپرده بودمشون به آب ...

 همه خاطره ها . بودن و نبودن ها و تنهایی و با تو بودن ها و همه و همه رو رها کرده بودم به امان خدا... ولی چرا ؟؟؟

کاشکی دیر نشه...

 کاشکی جنون دست از سر نوشته های من برداره کاشکی!

 دلم برات تنگ شده، چرا منو نجات نمی دی از این همه دغدغه!؟؟!

می بینی ؟!! سطر به سطر نوشته هام لهجه دلتنگی گرفته!

 راستی چرا این نوشته ها رو هنوز می خونی؟!

 فلسفه دوستیمون چیه؟؟؟؟

بدهی:

چقدر سخته كه زندوني بموني بي درو ديوار نتوني هم زبون باشي

+ نوشته شده در ساعت 1:1 توسط ماهی سیاه کوچولو |

ساختمش...بی سایه شوم هیچ مردی...متولد شد...بزرگ شد...جسمیت نداشت اما بود...باورش داشتم...تکتم بود و نبود...دوستش داشتم...زاده خیالم بود...حرفهایی که سینه هام را می ترکاند به زبان می آورد...کارهایی که جرأت انجامشان را نداشتم بی پروا انجام می داد...قدرت مطلق تکتم بود....با غصه اش ترک بر می داشتم و با شادیش جوانه می زدم...به حضورش، به قدرتش خو کرده بودم...اما زمانی رسید که باید می کشتمش...چشمان درشتش التماس زندگی داشت اما بی رحم تر از آن بودم که به ضجه های دل شیدایش اهمیت دهم...زندگیش از من بود پس مرگش نیز از آن من بود...تمام شد به همین راحتی...بعد از چندی همه فراموش کردند که اصلا کسی بوده و حالا نیست...هیچ کس پیگیر مرگش نشد...

حالا بعد دو سال غریبه ای به دنبالش می گردد...انگار از کشتنش خبر ندارد...نمی داند!!

وسوسه شدم...وسوسه یک بازی قدیمی!! از خواب مرگ بیدارش کردم...به حضورش احتیاج داشتباید بازی قدیمیه نیمه کاره را تمام می کردم ...دم مسیحایی نداشتم اما زنده اش کردم... منزوی و افسرده بود...خموش و ساکن...معجزه می خواست...معجزه عشقی که 2 سال قبل نیمه کاره مانده بود...راست یا دروغ نمی دانم...نمی دانم تا به کی می توانم ادامه دهم ...این بار نباید ریسک کنم....بازی سالها قبل به جریان افتاده...یک بازی خطرناک...باید با نتیجه دلخواهم تمامش کنم...نمی توانم بیش از این زنده اش نگاه دارم....من برد می خواهم...نه باخت نه مساوی...زخمی تاریک از گذشته... باید التیام یابد ...یا عفونت می کند و نفیر مرگ به گوشم می رسد یا بهبود می یابد...

در گیرم...با خودم...با موجود خیالیم...با کشتن احساسی به دنبال آرامشی قدیمی می گردم...سنگ تر از خارا نشده باشم کمتر نیستم....بیزارم از دنیایی که برای نفس کشیدن باید سنگی بود....

بدهی:

من عاشق عشق می مونم تو دیگه مردی واسه من

+ نوشته شده در ساعت 21:58 توسط ماهی سیاه کوچولو |

فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت:

خدایا، می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.

خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.

فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم؛ این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید.

خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگاه می دارم، اما بترس که زمین اسیرت نکند، زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.

فرشته گفت: بازمی گردم، حتما بازمی گردم. این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. او هر که را می دید، به یاد می آورد. زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود. اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت بر نمی گردند.

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد. و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش را.

فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند.

فرشته هرگز به بهشت برنگشت.

 

بدهی:

من همونیم که بودم تو داری عوض میشی

 

+ نوشته شده در ساعت 0:32 توسط ماهی سیاه کوچولو |

بد جور احساس تنهایی می کنم.......................

 

بدهی:

 از تمام دنیا و دار و ندارش

شونه هاتو کم دارم برای بارش

+ نوشته شده در ساعت 23:54 توسط ماهی سیاه کوچولو |

در حالیکه تظاهر می کنی هیچ چیز برایت اهمیت ندارد...اما ...چه شیرین است در خاموشی و تنهایی به حال خود گریستن

 

 

 بدهی:

توکه دوست نداشتی باشی چرا آتیشم کشیدی

+ نوشته شده در ساعت 22:9 توسط ماهی سیاه کوچولو |

طرح یک چهره ی بی حوصله
یک صورت زیبا
بی عشق
چشمهای خسته
لب بسته
خلق یک چهره بدون لبخند
روی یک تکه ی سنگ
با انگشت
استارت
بعد طراحی یک صورتک بی رویا
صورت من
طرحی از یک انسان
در دایره افکار ِهزیان واره
سطرهای کج و معوج و تکه پاره
سطح یک حادثه ، ایجاز، ایهام

عمق یک تازه شدن با ابداع
و نشان دادن یک ذغدغه
یک دلتنگی یا شگفتی به جای هیجان
و پریشانی یک تب ،تب بالا و فواره زدن از هزیان
سایه ی نور بدون آوا
زندگی کردن یک پری دریایی بی دریا
و مچالیدن یک حس
در نهایت ظرف یک ساعت و نیم
و تراشیدن یک برج
یک برج بلند با طبقاتی بالا
تااوج تا پرواز
و کشفیدن اجساد ، پایین بلندایی برج
رنگ یک رگ
جریان ابدیت در خون
بعد آدم
بعد ماده بعلاوه ....در نهایت یک روح
و پر آوازی بدون پرو بال
و تراکیبی رنگینه ای از رنگ بدون نیرنگ
ثبت یک آدم تنها
در فرهنگستان لغات و کلمات
و کمی ثبت احوال
که حلال شود به شرح حال
اسم از مادر و نام پدری
بی دخالت
بی قضاوت
انسانی هنری
وتماشیدن یک قصه تصویری
بدون لحضه
نقش نقاشی بدون نقاش
طرح یک چهره ی بی حوصله
یک صورت زیبا
چشمهای خسته
لب بسته
خلق یک چهره بدون لبخند
روی یک تکه ی سنگ
با انگشت
صورت من
صورتی بی سیما
و بُعدی ابدی....
یک انسان!

+ نوشته شده در ساعت 0:57 توسط ماهی سیاه کوچولو |

چه آرام و نوازشوار به گوشم میرسد

و چنان شیرین به دلم می نشیند

که از حقیقت تو برایم زیبا تر است

میدانی به دروغهایت دل بستم

نه به ذات و حقیقت تلخت

باز هم دروغ بگو

بگو دوستت دارم

+ نوشته شده در ساعت 0:41 توسط ماهی سیاه کوچولو |

و بدان بی احساس....

که دلم مال تو نیست.....

که دگر آن همه احساس از آن تو نیست...

و بدان ای تنها که دگر بیکس و تنها نیسم...

که دگر کنج اتاقم پی هق هق نیستم....

و بدان ای سنگم که دگر موم تو نیست این قلبم ....

که تو سنگی شوی و بشکنی آن شیشه ی دل نازک من

+ نوشته شده در ساعت 0:8 توسط ماهی سیاه کوچولو |

قصه  نبود راه بود... خار بود و خون.

تکتم قصه را پر خون را می نوشت...راه بود و تکتم می رفت...مجنونی نبود.

دنیا ولی پر از نام مجنون بود..مجنون افسانه بود و بس.

تکتم تنها بود...تکتم همیشه تنهاست...

قصه نبود معرکه بود...میدان بود...بازی چوگان و گوی.

چوگان نبود...گوی بود..تکتم گوی میدان بود....بی چوگان...مجنون نبود

تکتم زخم بر می داشت...اما شمشیر را نمی دید...شمشیر زن را نیز.

حریفی نبود...تکتم تنها می باخت....زیرا که قصه قصه باختن بود....

مجنون کلمه بود...نا پیدا و گم...قصه عشق اما همه از مجنون بود...

مجنونی نبود...

تکتم قصه اش را تنها می نوشت....قصه که به آخر رسید...مجنون هم پیدا شد....تکتم مجنونش را دید

تکتم گفت: پس قصه قصه من و توست.

پس مجنون تویی!

خدا گفت:قصه نیست...راز است... این راز بین منو توست....بر ملا نمی شود...الا به مرگ...تکتم!تو مرده ای

تکتم مرده بود....

تکتم مرده بود

 

+ نوشته شده در ساعت 0:48 توسط ماهی سیاه کوچولو |

اگه صدای ضجه ها و  ناله های من یادت نیست  حرفای فرشته که خوب یادته ؟؟ انقدر احساسات خرج نکن....اما تو گوش نکردی...فکر نمی کردی یه روز تموم بشم...فکر نمی کردی یه روز کم بیارم؟

فرشته می گفت: احساسات مثل یه چاقوی تیزه که اگه بخوای دایم ازش استفاده کنی زود کند میشه...اما تو گوش نکردی...این چاقو دایم دستت بود...تا حالا چند بار ازش زخم خوردی؟چند بار شاهد ریخته شدن خونم بودی؟

فرشته رفت تا مانع زخمای بعدی بشه اما تو به جای  درک  رفتنش فقط دنبال حکمت اومدنش  بودی و یادت رفت که چی شد و چی گذشت...اینبار خودت شروع به زخم زدن کردی....بعد یه مدت خسته شدی یا عاقل نمی دونم...اما سعی کردی یه زندگی نو بسازی...اما تکتم اینبار هم اشتباه کردی...باز کج رفتی...اینبار کامل منو کنار گذاشتی...گفتی من نباشم خیلی بهتره...بهم گفتی: لال!خودم می دونم ....

من لال شدم...انقدر لال که دیگه حرف زدن یادم رفت...از سرمای قلبت یخ زدم....اوایل به ظاهر همه چیز خوب بود اما تو نتونستی...کم آوردی...تنهایی خیلی سخت بود و تو توان نداشتی...

اون روز تو  شاهد تصادف یه مرد نبودی...من بودم که زیر چرخای اون ماشین تیکه تیکه شدم...وسط خیابون خرده های شیشه نبود...خرده های یخی من بود که تو ساخته بودی...با تکون دادن سرت گفتی: مرد تموم شد....همین...نه ترسی و نه ترحمی...این واقعا تو بودی...تویی که تو روزای تابستون از پژمردن گل نازت غمگین می شدی...تویی که از زیر بارون موندن یه پرنده غصه ات می شد....تویی که همیشه زمستونا فکر دونه گنجشکا بودی...حالا در مورد مرگ یه انسان ...یه جوون ...این قدر بی تفاوتی...غرق خون جلوی چشمات جون داد و تو گفتی : همه یه روز می میرن....همیشه از رسیدن به آخر خط می ترسیدی اما چشماتو باز کن...ببین ...تکتم به آخر خط رسیدی...

من تو کما بودم...راستشو بخوای تو هم تو کما بودی ....فقط ظاهرا راه می رفتی...حرف می زدی...اما زنده نبودی...دیواره محکمی دور خودت ساخته بودی...دیوارا دلتنگت می کرد اما توان شکستن نداشتی...جرات عبور نداشتی...

تب شدید اون شب یادته...همه فکر کردن سرما خوردی اما من که از همه بهتر می دونم  چی شده بود...تو علایم سرما خوردگی نداشتی...من بودم که داشتم می سوختم...هیچ کس جز تو نمی تونست کمکم کنه...تمام بدنت شعله و حرارت بود و فقط تو می تونستی خاموشم کنی...یه حس یه نیرویه فوق العاده که نمی دونم چی بود و از کجا بود...اون شب خیلی کمک کرد...صدای فرشته...تصویر فرشته همه جا بود...آرومم می کرد...نمی دیدمش اما حسش می کردم...اون شب هیچ کس نفهمید چی شد و چی گذشت...اما از فردا حاله تکتم خوب شد...اون شب شد یه راز بین من و تکتم...

 

بدهی:

شاید یه لحظه دیگه فرصت عاشقی بشه

دوباره یه شانس دیگه شانس شقایقی باشه

شاید یه جایی فرصتی لحظه مجالمون بده

گفتنی رو باید بگم گریه اگه امون بده

+ نوشته شده در ساعت 13:9 توسط ماهی سیاه کوچولو |

تو این سی وپنج روزیکه گذشته چند بار این پست رو نوشتم ...حالا که دارم نوشته هامو می خونم...میبینم فقط نوشته روز اول واقعا احساسمه...بهم ریختگیه نوشته روز اولم درگیریه ذهنیه اون روزم رو بیشتر نشون میده...کوچکترین ویرایشی هم نشده...فقط یه مقدار ازش کم کردم وگرنه جمله بندی ها همون جمله های روزه اوله...

 

بریدم...بریدن نه به معنایی که تو. می دونی...می خندم...گریه می کنم جاریم تو لحظه ها اما بریدم....

احساساتم داره کمرنگ می شه...منه سراپا احساسا دارم سنگی می شم یه بلور یخ کم کم داره تمام روحم رو می گیره...مردن احساس یه هنر مند یعنی رسیدن به آخر خط....من از رسیدن به آخر خط می ترسم ...وحشت دارم....

یه درد لاعلاجه که من حتی نمی تونم مانع پیشرفت این بیماری بشم...روز به روز وضعیتم داره بد و بدتر میشه...یه رکود ...یه جور قنوط...نمی دونم چه جوری بگم...

فرشته هم بریدنم رو فهمید....

روزیکه قرار بود فرشته رو ببینم پر از استرس بودم...یه دل مشغولی عجیب...حس روز اولی رو داشتم که می خواستم فرشته رو ببینم....فرشته چقدر تغییر کرده بود...دست فرشته هم سرد بود...کاش دلش سرد نباشه...مثل همیشه مشکی پوش...با همون آرامش همیشگی....چشمام خیس بود و نمی تونستم خیسی چشمام رو پنهون کنم....نم بارون به کمک اشکام اومد...فرشته اونروز خیلی صحبت کرد و چند تا کار هم گفت که انجام بدم تا از این وضعیت بیام بیرون ...فرشته پرسید چرا نمی ذارم کسه دیگه ای وارد زندگیم بشه؟....چی باید بگم به فرشته...من می ترسم...حالا که احساسم کمرنگ شده...جراتم رو هم از دست دادم...نمی خوام چند وقته دیگه برسم به همین جا...آره ...می ترسم ...از دوست داشتن می ترسم...از بیدار شدن احساسم می ترسم...شاید به خاطره همین ترسم خودم احساسم رو مجبور کردم ساکت بمونه...بیرون رفتن فرشته از زندگیم هنوزهم اذیتم می کنه...نمی خوام دوباره یه ترک دیگه رو این انار یلدایی بیفته...

فرشته گفت به پدری سر بزنم...هجده سال از رفتن پدری می گذره  و من هیچ وقت دل تنگش نبودم...نمی دونم دیدن پدری چه تاثیری داره...اما فرشته می گه خیلی چیزارو من نمی دونم...آره من نمی دونم ..هیچ چی نمی دونم...

فرشته پرسید آخرین باری که رفتم زیارت کی بوده؟ و من حتی یادم نمی اومد...خواست برم یه جای زیارتی و مناجات یونسیه رو صبحها بخونم...فرشته مذهبی نیست اما می دونه چی می تونه به من کمک کنه.

فرشته خبری بهم داد که شوکه شدم...هضمش برام سخت بود...حس یخ زدن و سوختن...تا حالا شده با یخ دستت بسوزه؟

خیلی سعی کردم ظاهرم رو حفظ کنم...نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت...ناراحت که نبودم اما نمی دونم چرا چشمام هنوز می بارید....یک ساعت تموم شد...فرشته گفت رنگ اشکام شفاف شده...

اسمون هم پا به پای چشمام اشک ریخت...فرشته های آسمون هعم دل گرفته بودند...باید به حرفای فرشته فکر می کردم...از خ شیراز تا ونک زیر بارون اشک ریختم...نمی دونستم دیگه خیسی صورتم از اشکه یا بارون......نمی تونستم برم خونه...چشمام سرخ سرخ بود...حوصله سین جیم شدن نداشتم...به یکی از دوستام زنگ زدم و خواستم برم پیشش...حرفاش همیشه آرومم می کنه و من احتیاج داشتم باهاش صحبت کنم...روزای بعد رفتن فرشته اگه نبود نمی دونم چی می شد...باید می رفتم آریا شهر..صدای فرشته هنوز تو گوشم بود...اشکام تندتر پایین می اومد...خانمی که تو تاکسی کنارم نشسته بود با ترحم نگاهم می کرد نگاهش زجرم می داد اما برام مهم نبود...اگه اشکام رو خفه می کردم حتما خودم هم خفه می شدم....بالاخره رسیدم و از شر نگاههای چندش آور اون خانم راحت شدم...

از فرشته پرسید...از امروز...از حرفامون...

گفت: شرایط بد نیست تو بدی...تو خودت از شرایطی که هست ناراحت نیستی...چون نمی خوای عوضش کنی...خودت باید بخوای...باید اراده کنی...من یا فرشته نمی تونیم راهو نشونت بدیم...خودت از همه بهتر می دونی چون خودتو بیشتر و بهتر از هر کسی می شناسی...رو حرفایه امروز فکر کن...حرفای فرشته حرفای من...اما سعی کن امروز فقط برا خودت بمونه ...در باره امروز با کسی صحبت نکن... این جوری خیلی بهتره...

وقتی خبری که فرشته داده بود رو گفتم و اینکه نگران آخر این زندگیم...گفت:

آدمای خاص زندگی های خاص دارند...تو نمی تونی فرشته رو کامل درک کنی چون تو شرایط فرشته نیستی...من یا تو خیلی چیزا رو نمی دونیم...تو باید خوشحال باشی که یه تغییر تو زندگیه فرشته به وجود اومده...یه تغییر که خودش می تونه شروع خیلی چیزا باشه...یه امید...پس خوشحال باش و دعا کن...

وفتی رسیدم خونه..چشمام سرخه سرخ بود و لبام خشک شده بود....

 

بدهی:

هر چی به دل می گم دل می گه بسه

می گه درهای عاشقی رو بسته

می گه فکر نکنی هنوز نشسته

خودم می خوام ولی دلم میگه بسه

+ نوشته شده در ساعت 2:52 توسط ماهی سیاه کوچولو |

آسمون می باره...می باره ....می باره...

چشمام می باره ...می باره ...می باره...

خسته شدم از باریدنش...نمی تونم بگم نباره...سر کش شده به حرفم گوش نمی ده...

امروز فرشته رو دیدم...نمی گم چی شد و چی گفت...اما تمامه حسم رو می نویسم....حتما...حلم زیاد خوش نیست...از خ شیراز تا ونک زیر بارون گریه کردم...خودم دیگه نمی فهمیدم خیسی صورتم از اشکه یا بارون....

 

+ نوشته شده در ساعت 16:58 توسط ماهی سیاه کوچولو |

 هوا بس نا جوان مردانه سرد است

 

بدهی:

دیگه حتی نایی نیست برای گفتن

خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم

یک لحظه خوبی به من بده از من بگیراین روح و تنم

برای یک لحظه خوشی به هر دری در میزنم

 

+ نوشته شده در ساعت 17:37 توسط ماهی سیاه کوچولو |